تبليغاتX
نازنین
اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده ...

پنجره بسته دلم شکسته

 

دلی که تنها دل به تو بسته  

 

با یاد عشقت همیشه مسته ...اما تو رفتی

 

به من می گفتی هرجا که باشی

 

نمی شه روزی ازم  جدا شی

 

اما چه آسون دل کندی ازمن... دروغ می گفتی

 

دستت تو دستم چتر شکستم

 

توی خیابون نم نم بارون

 

پای پیاده آخ که چه ساده... عشقو می خواستم

 

هنوز می شینم تو رو ببینم

 

تواون خیابون زیر بارون

 

چه خوش خیالم که بر می گردی... باور ندارم

 

صدای نازت توی خیالم

 

دستای گرمت تو دست سردم

 

نوازشم کن حتی تو خوابم... هنوز چشم براهم

 

اگه تو حتی خاطره باشی

 

بازم قشنگه مال من باشی

 

هرجا  که رفتی هرجا که باشی... خدا نگهدار

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 18:35  توسط نازنین | 

 

 

 

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی

 

ور نه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

 

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است

 

یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاه تر است

 

توی روزای گرفتاری و تنگ دستی من

 

زندگی انتظاریست که آدم ز برادر دارد

 

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان

 

می توان آن را دید و نه بیش

 

روشن است اما به اندازه ی خویش

 

 زندگی تابلویست نیمه ی راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد

 

کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدارست

 

زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد

 

 دو سه تا کوچه و پس کوچه واندازه ی یک عمر بیابان دارد

 

زندگی زندانیست که بیشتر از زندانی زندانبان دارد

 

زندگی دین بزرگیست که بر گردن ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:48  توسط نازنین | 

"همه رفتن کسی دور و برم نیست

 

چنین بی کس شدن در باورمن نیست"

 

نگار من رفتی تو از کنار من

 

وای از من و این دل بیقرار من

 

رحمی کن ای خدا به روزگار من

 

 

دل ناگرونم که ز یادت برم

 

نمی ره این غصه دیگه از سرم

 

یادم بمون ای مهربون

 

یه وقت نشی نامهربون

 

"همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش

 

همه رفتن ولی این دل ما روهمون که فکرنمی کردیم سوزوندش"

 

 

شبا که تنها توی راهی مهو نگاه اون ستاره هایی

 

یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

 

حرفات همش حرف از دوستت دارم بود

 

چشات می گفت دلت گرفتارم بود

 

یادم بمون یه وقت نرم زیادت

 

یادت باشه کی بود کی هی عشقو نشون می دادت

 

 

دل ناگرونم که ز یادت برم

 

نمی ره این غصه دیگه از سرم

 

یادم بمون ای مهربون

 

یه وقت نشی نامهربون

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 16:38  توسط نازنین | 

 

 

امروز می خوام یه توصیه ی دوستانه بکنم

 

می دونید خونه تکونی خیلی خوبه چون باعث می شه

 

زباله ها و چیزهای بی ارزش دور ریخته بشه

 

توصیه می کنم که خونه ی قلبتونو یه وقتایی خونه تکونی کنید

 

می دونید ! ما یه وقتایی زباله های بی ارزش رو انقدر

 

نگه داری می کنیم که بوی تعفن می گیرن و ما رو

 

مسموم می کنن

 

می خوام راجع به بعضی از آدمایی صحبت کنم که حتی

 

از زباله ها بی ارزش ترن و مااونها رو اونقدر تو

 

قلبهامون نگه می داریم که حالمونو بهم میزنن و ما رو

 

مسموم می کنن  این جور آدما (آشغالها )لیاقتشون  زندگی

 

توی قلب ماها نیست این جورآدما (آشغالها) جاشون تو

 

زباله دونی هاست این جور افراد  رو نباید تو قلبامون راه

 

بدیم و اگه یه روز این کار رو کردیم باید اونها رو مثل

 

آشغال بریزیم توی زباله دونی  

 

هر کسی ارزش اینو نداره که بخواد وارد قلب ما بشه

 

هر قلطی که دلش خواست انجام بده

 

ما نباید قلبامون به این آشغالا بدیم  که صبح تا شب

 

کارشون دروغ و امروز با تو هستن و فردا با هزارتای

 

دیگه

 

بیاین و انقدر ساده نباشین  من نمی گم سادگی بَدِ؛ نه ؛ می

 

دونید چی بدِ؟ این بدِ که یه آشغال شما و احساستونو به

 

بازی بگیره و بعد به ریشتون بخنده

 

ارزش آدما خیلی بیشتر از اینه که آشغالا اونارو دست بندازن

 

اگه می خواید کسی رو دوست داشته باشید اول

 

بشناسیدش بعد بهش دلتونو بدید اول ببینید خواستش از

 

شما چیه ؟ از دوستی با شما چی می خواد ؟

 

عاشق کسی بشید که عاشق شما باشه  عشقش رو امتحان

 

کنید نترسید این کارو به هر قیمتی که شده انجام بدید

 

محکم باشید به هر بی سرو پایی که بهتون میگه دوستت

 

دارم پا ندید شما ارزشتون بیشترازاینه که بخواین به این

 

آدمای بی ارزش (زباله ها)دل بدید    فریب این آشغالارو نخورید

 

خیلی از اینایی که میگن تنها هستن و براتون داستان

 

شکست گذشته هاشونو تعریف می کنن و خودشونو به

 

موش مردگی می زنن همون آشغالایی هستن که در کمین

 

قلب ساده ای هستن که شکارش کنن و بعدش اونا رو

 

بیمار مرض خودشون کنن

 

اینا روانی هایی هستن که کمبودهاشونو این جوری

 

جبران می کنن و این بیماری رو می خوان به همه منتقل

 

کنن

 

ساده دل باشید اما ساده عقل نباشید

 

قلبتونو پاک نگه دارید هرکسی رو به قلباتون راه ندید

 

مخصوصا به آدمای الاف و ولگرد

 

خیلی وقتها شکست ما بخاطر خودمونه ما باید راه صحیح

 

رو انتخاب کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:26  توسط نازنین | 

هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

 

حس می کنم پیش منی  .....  هنوزم عاشق ترینم

 

 

 

 

امیدم:

 

می آید روزی که نیلوفر چشمم تو را ببیند

 

                سکوت غریبانه ی لانه ی عشقم را فریاد شوی

 

                    و دست منتظرم را بگیری

 

                           آن روز دنیا پر از شور عشقت می شود

محبوبم:

 

می آید روزی که شقایق ها در پناه دستان تو سرخ شوند

 

                       و در کنار تو قلبم به آرامش ابدی بپیوندد

 

                 و با هم ،هم آواز شویم

 

                                     و سرود عشق را با هم زمزمه کنیم

 

 

                       

 شقـایق اینجا من خیلی غریبم

 

                         آخه اینجا کسی عاشق نمی شه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:48  توسط نازنین | 

خـوابیــدی بـــدون لالایــی و قصــه  

 

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کـابـوس زمســـتون نمی بینــی

 

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهرتـو نمی سوزونه

 

جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

 

قانون جنگلـو زیر پا گذاشتی

 

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

 

تو تو جنـگل نمی تونستی بمونی

 

دلت رو بردی با خود به جای دیگه

 

 اونجا که خدا برات لالایــی می گه

 

می دونم می بینمت یه روز دوباره

 

تـوی دنـیـایــی کــه آدمــک نــداره

 

   

 

 " عشق جاویدان است "

باران می بارید

و من به زیر شلاق بوسه های باران دست در دست باد

از کوچه خاطره ها می گذشتم  

به یاد آن شب باران که با او  از آنجا گذشتم

چشمانم با باران می بارید یاد چشمان بارانیش در آن شب

مرا سخت غمین کرده بود

تمامی حرفهایش را به خاطر  آوردم

 ناگاه قلبم به شماره افتاد

 به یاد آن جمله ی آخرش افتادم که گفت "من و تو و باران

تا همیشه…"

اکنون باران هست و من هستم و یاد او …

به یاد تب آنشب افتادم 

به یاد آوردم که  چگونه مرا آنشب  در آغوش فشرد …

((  او اکنون مرا تنها گذاشته بود و به آسمان صعود کرده بود ))

سرمایی سراسر وجودم را گرفت

پاهایم سست شد و بر زمین افتادم

صدای مهیبی تن سردم را در هم شکست و لیکن دیگر توجهی

 نداشتم نه به زمین نه  به زمان

روحم  را یاد بوسه هایش از جا بلند کرد

کم کم از  جسم خود دور شدم

او را دیدم و سرخی بوسه هایش را بر لبانم…

آری او بود و من و باران و رگبار بوسه هایش تا همیشه…

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:5  توسط نازنین | 

 

مـــــــن ...   کاری ندارم با اشکای ِ تو

 

مـــــــن ...   نمی میـرم  دیگه برای ِ تو

 

مـــــــن ...   نمی ریزم اشکی به پای تو

 

مـــــــن ...  خسته شدم دیگه به جونه تو

 

مـــــــن ...  جون سپردم توی زندون تو

 

مـــــــن ...  می خوام برم دیگه بدون تو

                                       

                                                  بدون تو...

 

 

 

غربت من ؛هرچی که هست ؛از با تو بودن بهتره  

 

 آخر ِ خط زندگیــم ..................این نفسای آخره

 

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سـیر مـی شم

 

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم

 

ایــن آخـــره راه ِ دیــگه باید که تنـها بمیرم

 

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

 

بــایــد بــرم؛  بایـد بــرم باید که بی تو بپرم

 

آخ که چه سنگین می زنه این نفـسای آخـرم

 

سکوت ِ من نشونه ی رضایتم نیست می دونی

 

گلایه هامو می تونی از تـوی چشــمام بخونـی

 

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

 

هیچی نگم ؛داد نزنم ؛ لبامو رو هــم بــدوزم

 

در بــه در ِغــزل فــروش منــم کـه گیتـــار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

 

نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

 

به اون نگاه که عشقتــو تو ســـرنوشتِ مــن نــوشت

 

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من وتو

 

به ســـــاده بــودن منو .........به اون دل سیاه تو

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 19:26  توسط نازنین | 

 

 

زدم به سیم آخر


 

 دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه

 

دلم می خواد داد بزنم و بگم که دیگه نازنین مُرد

 

آره نازنین مُرد

...........

تموم خاطره هامو دردامو ریختم تو اقیانوسه فراموشی

 

دیگه تموم شد اون کابوسای وحشتناک زندگیم

 

می خوام بلند از ته دلم اونقد بخندم که دیگه نفسم بالا نیاد

 

آره تموم زباله های ذهنمو ریختم تو چاه بی خیالی و زدم بر طبل بی عاری

 که آن هم عالمی داره........

 

دوست دارم تمام قولایی که دادم زیر پام بذارمو بشینم یه گوشه

 

و به قول پرهام تمام دردامو بپیچم توی سیگارو دودشو بفرستم به این روزگار ....

 

اونقد بکشم تا سرم گیج بره و منگ شم و دیگه هیچ دردی رو حس نکنم

 

اگر چه از الکل حالم بهم می خوره ولی امشب دلم می خواد اونقد بخورم که

 از خودم بی خود بشم و همه چیز

 

از یادم بره و بلند بلند اونقد بخندم تا همه بدونن منم بلدم بخندم منم می تونم

 خوش باشم آره می تونم ...

 

کی گفته که من باید توغصه ها داغون بشم و همیشه اسیر دست روزگار باشم

 

من می خوام روزگارو اسیردست خودم کنم ببینم کی می خواد جلومو بگیره 

 کی جرأت اینو داره که بخواد

جلومو بگیره

 

من می خوام دوباره همون نازنین قدیمی بشم

 

همونی که هیچ احدی وجود نمی کرد بهش حرف بزنه همونی که وقتی صداشو

 می برد بالا همه نطقشون

می برید

 

همون نازنینی که اونقد اُبهت داشت که هیچ پسری وجود نمی کرد که بخواد بیاد

 جلو و باهاش حرف بزنه

 

همون نازنینی قدیمی که گر چه تنها بود ولی همیشه خندون بود

 

دیگه تنهایی رو ترجیح می دم به تموم ِ مردای ِ نامرد ِ زن صفت

 

من کم نمیارم این روزگاره که باید در مقابل من  کم بیاره و زانو بزنه

 

تموم درد و غصه هامو فرستادم تا برن غازاشونو بچرونن

 

من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم (اینجا رو فریاد می زنم)

 

من نازنینم همونی که همه مثل ِ یه مرد روش حساب می کردن

 

همونی که قلبش رو حتی به خوشگلترین مرد هم نمی باخت و غرور از سر

 تا پاش می چکید

 

اون قلب مهربونمو  انداختم بیرون به جاش یه سنگ گذاشتم تا دیگه دلم برای

 هیچ احدی نسوزه

 

آره من دوباره همون نازنینی می شم که بلد نبود گریه کنه و همیشه ی خدا بی خیال بود

 

حالا می خوام ببینم که کدوم نامردی جرأت می کنه بیاد تو کوهِ  نازنین  برای شکار؟

 

دیگه قلبم از شیشه نیست که بشکنه دیگه حاضر نیستم از چشای خوشگلم اشکی بریزه

 

دیگه قلب مهربونمو نمی سپارم به دست غصه ها

 

به لبام هم میگم هر وقت دلش خواست بخنده به هیچ نکبتی هم ربطی نداره که

 بخواد پشت سرم حرفی بزنه

 

می خوام بخندم   بخندم به این دنیای نامرد که دلم می خواد توی دستام لهش کنم

 

پامو می ذارم رو هر چیز یا هر کسی که بخواد با احساسم بازی کنه

 

دیگه نمی خوام آدمای بی لیاقت رو دوست داشته باشم   دیگه نمی خوام

 

عشقمو می دم به اون خدایی که عاشقمه و بهم محبت می کنه و نگهش می دار

م تا موقعی که اونی که لیاقت

 

عشقمو داره پیداش بشه و بعد بدمش به اون

 

از این به بعد هر کاری که دلم خواست انجام می دم(نازنین دیگه اشتباه نمی کنه)

 می خوام ببینم کی جرأت می

 

کنه که بخواد جلومو بگیره مثل گذشته ها دیگه دلم برای کسی تنگ نمی شه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:53  توسط نازنین | 

 

 

 


 

آخرین نوشته های دفترم:

 

اون وقتی که تن یخ زدمو توی حجم خاک سرد گذاشتن

 

اون وقتی که دیگه چشمای معصومم به روی چشمات باز نمی شه

 

اون وقتی که دیگه کسی منتظرت نیست

 

اون موقعی که هیچکی بهت نمی گه دوستت دارم

 

اون وقتی که تو خیابونا پرسه می زنی و می بینی که دورو برت رو گرگا گرفتن

و منتظرن تا تیکه پارت کنن

 

اون وقتی که دستای سردت گرمای دستامو کم می ره

 

اون وقتی که دیگه دستام یخ زده و گرمایی نداره

 

اون وقتی که تنهایی و کسی پیشت نیست

 

اون موقعی که دنبال یه قلب پاک می گردی و نمی تونی پیدا کنی

 

اون موقعی که توی موج غم اسیری و قلبت گرفته

 

اون موقعی که از همه خسته شدی و دنبال سر پناه برای خستگیات می گردی

 

اون موقعی که دلت گرفت و دنبال یکی گشتی تا براش درد ِ دل کنی

 

اون موقعی که سیاهی شب تنها همدمت شد

 

اون موقع منو به خاطرت بیار ‘ چشمای معصومم رو که به جز تو به

 روی کسی باز نمی شد

 

اون موقع منو به خاطرت بیار که همیشه چشم براهت بودم

 

یاد این جمله ام بیوفت که بهت می گفتم" دوستت دارم"

 

اون موقع بره کوچولویی رو یادت بیار که چقدر پاک بود

 

اون موقع دستای گرمم رو به خاطرت بیار

 

اون موقع منو خاطرت بیار که تنهاییاتو پر می کردم

 

اون موقع قلب پاکم رو به خاطرت بیار که سر پناه خستگیات بود

 

اون موقع منو به خاطرت بیارکه چطور برام درد ِ دل می کردی

 

ولی افسوس .......

 

دیگه دیر شده عزیزم

 

تن سرد و بی جونم دیگه گرمایی نداره که به تو ارزونی کنه

 

چشمام برای همیشه بسته شده و نمی تونه نگات کنه

 

دیگه روحی تو جسم سردم نیست که بتونه منتظرت باشه

 

دیگه لبای سرد و سفیدم نمی تونه بهت بگه دوستت دارم

 

دیگه بره ای وجود نداره که بهت پناه بده

 

دیگه دستای سردم حرارتی نداره که باهاش دستاتو گرم کنی

 

دیگه قلب پاکم نمی تونه بزنه و با هر طپش بهت بگه " دوستت دارم"

 

اون موقع که پیکر سرد و خستمو توی طابوت  ِتاریک  ِخاک می ذارن

 و تو با حسرت بهم نگاه می کنی

 

بدون که روحم از اون بالا نگات می کنه و بهت می گه "عزیزم دوستت دارم "

 

بدون که روحم هر جا بری باهاته گر چه جسمم  هیچ وقت با تو نبود

 

ولی نمی خوام یه قطره اشک هم از چشمای نازت پایین بیاد چون حتی روحم

 هم طاقت دیدن اشکاتو نداره

 

من و ببخش عزیزم من مجبورم جسم کوچیکمو رها کنم چون روحم توش معذبه

 آخه اونجا براش کوچیکه

 

دلش می گیره    ... می دونی عزیزم؟ آخه روح من خیلی بزرگه خیلی....

 

نترس گر چه جسمم زیر خاکه روحم همیشه باهاته

 

من هنوز هم منتظرتم هر موقع که خوابیدی میام تو خوابت و دستاتو میگیرم

و گرمشون می کنم

 

یادته دستامو محکم توی دو تا دستات می گرفتی  و آروم می بوسیدیشون

 

حالا من دستات و می گیرم  توی دستامو می بوسمشون

 

یه وقت نبینم که غصه داریا نازنین طاقت دیدن غماتو نداره

 

یه وقت برای جسمم که زیر خاکه تو نمی تونی ببینیش گریه نکنیا

 

من هنوز زنده ام فقط از توی جسمم اسباب کشی کردم و از زمین به آسمون

 رفتم آخه اونجا خیلی بزرگه

 

روحم اونجا راحته من فقط رفتم یه جایی که دیگه کسی منو اذیت نکنه جایی

 که دیگه کسی قلب مهربونمو

 

نشکنه فقط همین  نگرانم نباش چون اینجا خیلی خوبه خیلی...

 

ازت خداحافظی نمی کنم چون دیگه همیشه باهاتم و هیچ وقت ترکت نمی کنم

 

همیشه روحمو روبروت حس کن که داره بهت لبخند می زنه و می گه

"دوستت دارم"

 

 بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت   یکی هست تو آسمونا که تو

 یادش مونده اسمت

 

نبینم گریه کنی آخه من اشکو دوست ندارم    برات هر روز از آسمون

 گلای خنده میارم

 

نوشته شده توسط :نازنین آسمانی   (خواهشا کپی نکنید چون این نوشته ها

 فقط به یه نفر تعلق داره  ممنون )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط نازنین | 


 

آخه من درد دلمو به کی بگم به کی بگم که داغونم به کی بگم که دلم داره می ترکه به کی بگم

 

(چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم)هر کی

 

به فکر خودشو هیچکی درد دل منو گوش نمی کنه به کی بگم که دارم تو تنهاییام می پوسم و

 

آتیش می گیرم

 

(هیچکسی پا نمی ذاره تو سراچه خیالم هیچکسی نداد جوابه این سوال بی جوابم)  توی این

 

شهر بزرگ یه نفر هم وجود نداره که حرفامو بفهمه همه می خوان معشوق باشن هیچکس

 

عاشق نمی شه (هر کی  اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده

 

بود دل به دلش داد)انگار تنهایی تنها عاشقیه که تا ابد با آدمه(گله و گلایه ای نیست بی وفایی

 

رسم عشقه عاشقا تنهامی مونن تنهایی مرامه عشقه)

 

تنها آرزوی من از خدا مرگه و بس

 

 

 

 

 

 

 

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

 

 نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

 

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

 

همه ی آرزوهام با رفتن تو مُردن

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

 

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

 

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

 

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی

 

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:40  توسط نازنین | 
 

 

 خداحافظ ای عشق قشنگم

ساعت چنده نمی دونم

 

کجا هستم نمی دونم

 

حال عجیبی دارم

 

بدنم روح نداره یا روحم بدن نداره

 

نمی دونم

 

رو زمینم یا توی آسمون 

 

 یا هیچ کدوم

 

نمی دونم

 

آخ  خ خ خ خ خ خ...........

 

تنها چیزی که حس می کنم درد قلبمه

 

نمی دونم چمه نمیدونم

 

این قلبه هم مارو هالو گیر اورده   نه می زنه  نه بی خیال میشه

 

خیلی آروم شده انگاری شراب زده

 

آرومه آروم

 

تـیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک تـــــــــــــــــــــــــــــــاک...........

 

 انگار نای زدن نداره  بی خیالم که نمی شه نمی دونم چه مرگشه بازم لوسبازیاشو شروع کرده

 

بش می گم بابا بی خیال  جونه مادرت دست از سرکچل ما بردار به گوشش نمی ره لا مروت.....

 

وای خدای من انگار آبله مرغون گرفتم ..........

 

تنم پر از لکه های قرمز و سیاهه       سرم داره سیاهی می ره  دستام نای نوشتن نداره

 

نمی دونم این دیگه چه حالیه نمی دونم

 

نمی تونم براتون بیانش کنم ........

آخ            

  خدایا من چم شده ؟ .......

 

 

بی خیال

 

نه

 

اینطوری نمی شه

 

باید  کالبد شکافی کنم ببینم چمه؟

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:49  توسط نازنین | 

 

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

 

آره تو راست می گی عشق بچه بازیست

همون بهتر بری؛ ما رو هم فراموش کن

 

تو آبروی عاشقی و پــــاک بردی

دارم جدی می گم برای من مردی

 

چقدر ساده بودم که بـــاورت کردم

عزیزم بودی و خونمو می خوردی

 

(تو که بریدیو دوختیو بهونه ساختی اما بدون که تو عاشقی باختی

عشق و چه ارزون و مفت فروختی ...................باختی باختی)

 

یاد می گیرم از تو اینوکه برم با یه بهانه

اسم این کار و بذارم راه حل عاشـــــقانه

 

توی اوج اشــــک عشقی یاد می گیرم که بخنـــــدم

هر کی سوختو باخت مهم نیست مهم اینه من برندم

 

از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی

 توی کارت مونده بودم اما ثابت کردی پستی

 

من به غصه وا نمی دم به تـو هم بها نـــمی دم

تو فقط یه نقطه بودی من تو رو صدا می دیدم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:55  توسط نازنین | 

پرنده ای را که دوست می داری رها کن

 

اگراوهم تورا دوست داشته باشد برمی گردد

 

وگرنه هیچگاه عاشقت نبوده.....

 

 

 

نفرین

 

خدا کــنه که حســرت خوشـی بـه قلبــت بمــونــه

 یه بی وفــا مثل خودت ریشه هـات و بخشکونــه

 

یکی باشه که هر نفـس آتیـش به جونـــت بــــزنه

 بهـــت خیانــت بکنـــــه زخـم زبــــونت بــــزنه

 

کاشـــکی اونم بدونـــه که خوبــی بهــت نیــومده

 این همه خوبی آخـــرش چی به سر مـن اومـــده

 

پشــت سرت هر جا بری نفریــن من بـه راهتـــه

به اون چشـــــه دربــدرت به اون دلـه سیــــاهتـه

 

همیـــن قـدم که خواستــــمت از ســــرتم زیــادیه

 فکر نکنی تو قلب من یه لحـــظه از تــو یـــادیه

 

خیال نــکن به یادتـــم بدون که مُــــردی تــو دلـم

خودت می دونی جای عشق نفرتو کاشتی تو دلـم

 

واسه همــــیشه از دلم دیــگه مـی ذارمــت کنـــار

 تمـومـه بی وفاییــــــات از تــــو بمــون یادگــــار

 

حالا که می ری یه نظرپشت سـرت راهـم بـــبین

 ببین که تنـــها نمی شم تنـــها تو باختی نازنــــین

 

الهی هر کـی که رسیـــــد پا روی قلبـــت بـــذاره

هرچی که با من می کنی یه روز به روزت بیاره

 

آهــای رفیق نیمه راه آی تو که تنهایـــی مـی ری

 فقط یه نفرین می کنم تـــو اوج غـربــت بــمیری 

 

 

 

منـــــــم یــــه تقویـــــم  ِ پـُر از زمستـــون

 

چله نشینـــــه دلـــی درب و داغـــــــــــون

 

ســـــال کبیســــه مــو شـگـــــون نــدارم

 

ازهیـــــچ کســــی خاطــــــره ای نــــدارم

 

جــــــز یــه نفـر کـه درب و داغونـم کـرد

 

بــــره بـــــــودم گـــرگــــه بیــابــونم کـرد

 

امــا دلـــــم؛ تــــو غربــــت بیــــــــابـــون

 

 از راهـــی که رفتــــه نشــــد پشیمــــــون

 

دل ای دلـــه دیونــه؛ کی قدرتــو می دونــه

 

 بــرو فکر خودت باش پر از گرگـه زمونه

 

باز منتظر نشستی آب می شی دستی دستی

 

تو هـم باید مثـل اون دلش رو می شــکستی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط نازنین | 

 

((یادت میاد گفتم بهت اگه نمی شی مرحمم

تو رو خدا زخمم نشو که تیکه پارست بدنم

 

تو عین نا باوریام تو هم شدی یه زخم  ِنو

هیچ نمی خوام مثل تو شم از جلوی چشمام برو ))

 

واقعا دستِ رضا صادقی درد نکنه با این شعرش

 

نمی تونم ببخشمت دور شو برو نبینمت

تیکه ای بودی از دلم گندیدی و بریدمت  

 

هیچی بدتر از این نیست که تو صادق باشی و آدمای پر ادعا تو رو غیر از این تصور کنن در حالی که تمام وجود خودشون رو دروغ و نیرنگ گرفته باشه

 

هیچی بدتر از این نیست که یکی با دروغاش فریبت بده وتو با سادگی فریب حرفاشو بخوری....

 

هیچی بدتر از این نیست که دیگران گناهاشونو به گردنت بندازن و جلوی دیگران مظلوم نمایی کنن

 

هیچی بدتر از این نیست که درو اطرافت پر باشه ولی تو حتی یه نفر رو پیدا نکنی که باش درد ِدل کنی

 

هیچی بدتر از این نیست که اونی که فکر نمی کردی قلبت رو به سادگی بشکنه و بعدش خودشو جلوی دیگران شکسته دل معرفی کنه

 

هیچی بدتر از این نیست که همیشه تنهایی رو کنار خودت حس کنی

 

هیچی بدتر از این نیست که یکی کینه های گذشتشو روی سر تو خالی کنه

 

هیچی بدتر از این نیست که غرورت رو بخاطر یکی بشکنی و اون نفهمه

 

هیچی بدتر از این نیست که عاشق باشی و دیگران عشقشون رو ازت دریغ کنن

 

هیچی بدتر از این نیست که عاشق آدمای خودخواه باشی چون با خودخواهیشون تو رو نابود می کنن

 

هیچی بدتر از این نیست که یکی با دروغاش تو رو عاشق کنه و بعدش تو رو تنها بذاره و بره

 

بهتره که هیچ وقت عاشق نشی چون آدما تو رو نابود میکنن

حرفای آدما رو هیچ وقت باور نکن چون یکیش هم حقیقت نداره

 

فرشته ی کوچولو اگر چه نسل فرشته ها در حال انقراض

است اما حاضر نشو با این وضعیت با آدما زندگی کنی چون اونا تو رو نابود می کنن تا خودشون آباد شن

 

دیگه حاضر نیستم قلب کوچکم رو به خاطر این جمله که میگه: (تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن)به آدما بسپارم چون اونا اهلی نمی شن فقط این قلب کوچیک منه که توی چنگال اونا تیکه پاره می شه

 

دیگه حاضر نیستم قلبم رو به آدما بسپارم دیگه حاضر نیستم هر چند که ازش چیزی نمونده حتی این تیکه پاره های  قلبم رو هم نمی سپارم به آدما چون  آدما لیاقت همینش رو هم ندارن

 

آدما همشون مثل هم هستن فقط دروغاشون با هم یکمی فرق می کنه وگرنه هیچ تفاوتی با هم ندارن

 

قلبت  رو اسیر دست آدما نکن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:37  توسط نازنین | 

 

 

انقدرداغونم که نمی دونم باید چکار کنم که آرامش بگیرم وای خدا یا من

 

 نمی دونم چه گناهی کردم که مجازاتم اینه ولی خداوند این خیلی سنگینه

 

من انقدر قوی نیستم که بتونم این همه درد رو تحمل کنم چرا ای خداوند .....

 

من که توی زندگیم یه بارهم نخواستم تسلیم لذت های نفسانیم بشم ای خداوند

 

پس بگو من چه گناهی مرتکب شدم که مجازاتش اینهمه سنگینه

 

خدایا  شونه های من خیلی ظریفه من طاقت نمی تونم بیارم زیر این بار غم

 

دارم دیونه می شم یعنی توی این دنیای بزرگ یه نفر وجود نداره که بتونه

 

منو درک کنه؟

 

خدایا من اگه نخوام زندگی کنم باید کی و ببینم آخه این جونه من چقدر

 

 بی ارزشه که تو هم نمی خوای بگیریش

 

خدایا من درد دلم رو باید به کی بگم  به کی باید بگم که داغونم

 

خدایا تا کی باید از دست این آدما بکشم تا کی باید تحمل کنم تا کی

 

دیگه خسته شدم خسته ............

 

کمکم کن منو تنها نذار من جز تو کسی رو ندارم ای خداوند کمکم کن

ا

ی خداوند تا کی می خوای اشکای منو ببینی و هیچ کاری نکنی؟ تا کی ؟

 

کاش می شد دونه دونه ی اشکامو می نوشتم تا بفهمید که چقدر داغونم

آ

خه خداوندا آدم تا چقدر می تونه خودخواه باشه؟

 

خداوندا اگه انسانیت اینه که من از انسانیت استعفا می دم

 

پس اون همه عشق و محبت که می گن کجاست ؟کجای  قلب این آدما ست

 

 

ادامه دارد............

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:43  توسط نازنین | 

 

 

آخ که عجب رویی داری بازم می گی دوسم داری

 

خودم دیدم بابا خودم دیدم لب روی لبهاش می ذاری

 

چرا نمی گی راستشو ؟ که غیر من یاری داری    

 

من می دونم من می دونم تو دیگه دوسم نداری

 

جل و پلاسا ت و ببر؛ بیرون ز خونه ی  دلم

 

این همه خوبی به تو و ببین چی اومد به سرم

 

آقا حالا یاغی شده رفته واسم ساغی شده

 

 برای آش سردشون چه کاسۀ داغی شده

 

گریه و التماس تو قشنگیه خیالمه

 

کشتن و آتیش زدنت آخرعشق و حالمه

 

پشت سرم گفتی که من در گیر و قاطی پاطیم

 

 تف به مرامت عوضی از سرتم زیادیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:15  توسط نازنین | 

خــــــــــــــداوند ِ پاک، ای سرور ِ آسـمانی

 

 تویی راستی و حیات جز تو همه چیز فانی

 

((خداوند ای معبود من حافظ وجود و تن))

 

آرامش تو، راحتی بخش ِ قلـــــب و جان

 

شادی و سرور تو، انــــــدر دل  ِمومنان

 

((خداوند ای معبود من حافظ وجود و تن))

 

 محبـــــــــــــــت  تو، پر کرده دلهای ِ ما

 

همچو نهری ابدی ،جاریست ز وجود ِ ما

 

((خداوند ای معبود من حافظ وجود و تن))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:13  توسط نازنین | 

 

از این دنیای ِ مغموم و فانی ،فریاد کنم به سوی سما 

 

من افسرده، در زیر ِ گناه ،خداوندا بر من رحم نـما

 

این قلب نالان در پی شادیست تنهای ِ تنها و بی نـوا

 

قلبم شکسته پر درد و خسته خداوندا بر من رحم نما

 

این روح عاصی آواره گشته در پی لذات دور ازخدا

 

در بیابان ِ این عمر ِ باطل ،خداوندا بر من رحم نما

 

این قلب نالان در پی شادیست تنهای ِ تنها و بی نـوا

 

قلبم شکسته پر درد و خسته خداوندا بر من رحم نما

 

دنیای مکـــــار مرا فریب داد هستیم رفت بر باد فنا

 

رانده ز هر جا خسته ز دنیا خداوندا بر من رحم نما

 

این قلب نالان در پی شادیست تنهای ِ تنها و بی نوا

 

قلبم شکسته پر درد و خسته خداوندا بر من رحم نما

 

توبه می کنم از گناهانم ، با اشکای ِ تلخ  کنم دعـــــا

 

هرچند نالایق سویت می آیم خداوندا بر من رحم نما

 

این قلب ِ نالان در پی شادیست تنهای ِ تنها و بی نوا

 

قلبم شکسته پر درد و خسته خداوندا بر من رحم نما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:18  توسط نازنین | 

 

 

تو را با دیگری دیدم که گرمه گفتگو بودی

 

با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی 

 

صدایت کردم و بر من چه بیگانه نگه کردی

 

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

 

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

 

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

 

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

 

تو عمرم را تلف  کردی گنه کردی  گنه کردی

 

همین بود آن وفایی را که می گفتی

 

همین بود آن صفایی را که می گفتی

 

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی

 

گنه کردی  گنه کردی  گناهت را نمی بخشم    ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط نازنین | 

دلم گرفته و من حتی یه قطره اشک

 

 هم ندارم که بخوام با اون قلبمو آروم کنم

 

نفسم گرفته از این زباله ها ومن

 

 هوایی ندارم که بخوام توش نفسی تازه کنم

 

دست وپام می لرزن و عصایی ندارم

 

 که با اون بتونم پیکرم نحیفمو تحمل کنم

 

چی بگم که تو این دنیا هیچ قلبی ر و

 

 پیدا نمی کنم که بتونم باهاش دردِدل کنم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:59  توسط نازنین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده
دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند حالا که رفته و غصش رفته از یادم
اگه پیشم می موند می دید جز اون به هیچکی دل نمی داد

نوشته های پیشین
خرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
شبهای عاشقی
رویای تاریک
عشق گمشده
رضا صادقی
پادشاه فصلها پاییز
...روزگار ایینه را محتاج خاکستر کند...
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
black majnon
masih
noroz
آفی های توپ
wilson
عشق زیباست
جديدترين موزيکها و بهترین برنامه ها
مسیح خداوند محبت
اراجیف دختر خاله
زندگانی یا زنده مانی
در آغوش پدر
ماهیها در خاک میمیرند
سفری به رویای خویشتن
vahid
سعید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM